تاريخ : سه شنبه چهاردهم آبان 1392 | 1:20 | نويسنده : تـــو بگـو
السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الْأَرْوَاحِ الَّتِی

حَلَّتْ بِفِنَائِکَ عَلَیْکَ مِنِّی سَلَامُ اللَّهِ أَبَداً مَا بَقِیتُ

وَ بَقِیَ اللَّیْلُ وَ النَّهَارُ


أَ أَدْخُلُ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَ أَدْخُلُ يَا حُجَّةَ اللَّهِ

أَ أَدْخُلُ يَا مَلائِكَةَ اللَّهِ أَ أَدْخُلُ يَافاطمه الزهرا....

مادرجان اجازه می دهی  وارد محرم شویم وبرای جگر گوشه ات نوکری کنیم؟.....

مادرجان یه چشمی بده که وقتی میاد هیئت شمارو جلو درببینه

که میگید خوش اومدی نوکر حسینم....

خدایا کمکش کن امسال محرم طوری باشه

که حضرت زهرا بعداز مراسم  بهش لبخند بزنه

و بگه قبول باشه خسته نباشی خادم پسرم ...

خدایا کمکش کن

طوری باشه که امام زمان بگه خدایا این جوونو حفظش کن...




به یاد دارم شب های محرم

تو بودی و هیئت و چای خانه

تو بودی و دستان خستگی نا پذیرت 

دستانت همچنان خدمتگزار پسر خانم فاطمه زهرا ....

بي معرفتي است وقتي از زمين و آسمان

انس و جان

نبات و حيوان و هر ذره اي

ناله "يــــــــــــــا حسيــــــــن" بلند است

اين کلبه درويشي رنگ و بوي خيمه عزاي فرزند غريب  حضرت زهرا (سلام الله علیها)

را نگيرد


پیشاپیش عزاداریت قبول و التماس دعا ...

صلی الله علیک یا ابا عبدالله....


تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392 | 14:18 | نويسنده : تـــو بگـو
2.gif2011.gif2.gif




سالهایی دور ...

مردی در التهاب است ...

زنی درد سنگینی را به جان خریده

همین لحظه ها ...لحظه انتظار است

انتظاری سخت برای لحظه ای زیبا 

التهاب مرد به اوج می رسد

درد های زن سنگین تر و سخت تر می شود ...

مادری غمگین به آسمان خیره می شود

پدری سرشار از التهاب سکوت می کند

سکوتی بس سخت و طاقت فرسا ...

تحمل التهاب لحظه ها ودرد جانکاه همسرش ...

ناگهان کودکی دستانش را به آنان تقدیم میکند

شیون نوزاد به گوش می رسد   ...

کودک زیبا با دیدن دنیا شروع به گریه میکند

گویی کودک ندیده می بیند روز های سخت و جان فرسای آینده  را ...

روز های سختی که در پیش رو دارد

شب های تنهایی را می بیند...

پدر غرق شادی می شود گویی پرواز می کند

مادر لبخندی همراه با رضایت میزند پس از تحمل آن درد جانکاه ...

مادر پاک پاک می شود

کودکی متولد می شود

در آخرین روز تابستان ...

پسرکی زیبا که گرمای حضورش نشانی از تابستان با خود دارد ...

خوش آمدی به دنیا ...

 کمی آن طرف تر ...

خداوند به فکر هدیه تولد کودک است ...

شب تولد توست

می دانم دلت غم دارد

همه از تولدت شادند

و

 تـــــــــــو ناشادی ...

زیرا جز خودت کسی از افق آرزو هایت با خبر نیست

دلت نگیرد از این سال هایی که چون باد می گذرند

دل دیوانه ام را بنگر

همراه با من شادی کن

من دورتر از تو به آسمان مینگرم...

برای تولدت من جشن گرفته ام..

همه وجودت دوست داشتنی است

خشم هایت

لبخند هایت

بهانه هایت

کودکانه گی هایت

چشم های نجیبت

مهربانی هایت

من برای احساس تــــــو میمیرم

شب تولدت گرچه دورم از تو 

اما من بیاد تــــــــو گرم گرمم

دریا دل و بی باک ...آری فقط تو این چنینی...

تو آئینه تمام نمای منی ...

شب است

 باران می جوشد از نبض واژه واژه لحظه هایم

شیدایی می شود این دلم

در این آیه های خیس از عشق

من و تب تندی که همه وجودم را فرا گرفته

چشم هایم را میبندم

گرمای لبانت را حس میکنم

چشم باز می کنم

تویی وبارش باران

باران احساس میبارد

بر روی ثانیه های  خاطراتم

گرمای وجودت 

مرا مدهوش خود کرده

 به گذشته ها که مینگرم

که  تـــــــــــــــــو بودی

 و

  عشـــــــــــــــــــق

انگار لحظه های گذر عمر من  همچنان باد می گذشت

من بی تـــــــــو  خدا می داند که چه محنت ها کشیده ام

چه رنج ها برده ام

چه شب ها که زانوانم را جای تــــــو بغل کرده ام

 به سینه فشردمشان و تا صبح اشک ریختم

سینه ام زخم ها خورده

هنوز هم جایش هست

من با تو و خاطرات عشقت آرامم...

چه اهمیتی دارد که دیگران چه می گویند

من هنوزم دوستت میدارم

چه باک که به جرم عاشقی بــــــــدنـــــــام شوم 

بیا  تا در شب  میلادت  با هم از خدای آسمانها  خوشبختی را بخواهیم

خدا حاضر و ناظر است 

میدانم خدا هم به عاشقانه ها وبچگی های من لبخند میزند

تـــــــــــــــــو نیز بخند

میلادت مبارک عشق من


2birthday6.gif " مـــجـــیـــــــــــــدم   "    2birthday6.gif 


۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩





تاريخ : جمعه چهارم مرداد 1392 | 12:58 | نويسنده : تـــو بگـو
ســـــــــلام مجیــــــــــــــــدم :

باورم نمیشود  که آمدی ...

باورم نمیشود که دل دریایی ات مرا لایق محبتت دانست

باورم نمیشود ...

در نا امیدی مرگبار از آمدنت بودم که آمدی

میدانم مجیدم تنگ است  دلم تنگ است!

برای حضورت ...

برای روح بزرگت ...

برای وجود مهربانت ...

زیرا یک عالمه درد دل در دل تنگ  من جا گرفته

 به آسمان مینگرم منتظر نم نم بارانم

بارانی که ببارد و عطر حضورت را بر روح تشنه ام ببارد

حالم از این بهتر نمیشود  دنیا از این زیباتر نمیشود

نمیتوانم از اینجا بگذرم

باید تا آخر دنیا اینجا بنشینم

بغضم همینجا بود که شکست

دنیا همه درها را بر رویم بست !

من ماندم و اشک و بغضی که تا ابد با منست

دیدن نامت و خواندن کلامت مرا لبریز از عشق کرد

جانی دوباره بخشید به جسم بی جانم

سپاس بی کران

بوسه بی پایان بر دستانت

اکنون خالی از هر نیازم

همینجا میمانم  همینجا تمام حرفهای دلم را برایت می نویسم

و همینجاست که میدانم هنوزم مرا دوست داری

میروم به اعماق خاطره هایمان

چه سرد گذشت سردی لحظه ها

شروع  خط همه غمها

رها شدیم از  من و ما

هر چه غصه بود آوار شد بر سرم

اکنون که مینویسم در آغوش تــــــــوام

رفته ام به رویاهایم

خواب نیست  این احساسم

در  خواب و بیداری

لذت در کنار تو بودن را درک میکنم

 این لحظه هیچگاه بهانه ای نمیشود از اینکه فراموش کنم در  زندانم !

دنیای من تاریک است در بی خبری از تو   …

 من و تو دیگر ما نیستیم

اما شعر با تو بودن هیچگاه تمام نمیشود!

خسته بودم از این انتظار

سخت است بی خبر بودن از یار

آن هم یاری چون تـــــــو که مرا در راه نفس گیر زندگی همیشه همراهی میکند

تویی که نامت و یادت  هوای دلم را بارانی میکند

میدانم تو نیز حال مرا داری

تو نیز مثل من

هوای دلم را داری

میدانم با دلتنگی ها سر میکنی

بس که اشک میریزی چشمان نازت را تر میکنی…

دیدی آخر تاب نیاورد تاب تابی تو

دیدی آخر شکست شیشه ی دلتنگی ها را

میدانم خوب میفهمد حال ما را خدایمان

از درد دل هایت بی خبر نیستم

نگفته میدانم درد هایت را

نگفته میفهمم دلخوری هایت را

دلم درد دارد درونش

ای کاش میشد فرار کنیم از همه غمها

میدانم تو نیز حال مرا داری

تو نیز مثل من  درد مرا داری 

دوای دردم تویی که اینجا نیستی

تویی که در غم تنهایی نشسته ای

میدانم مثل من خسته ای 

میدانم  دلشکسته ای!

آرام میگذارم روی هم چشمهای خیسم را

 میشنوم صدای تپشهای قلبت را 

حس میکنم گرمی نفسهایت را …

و این یک راز است

تو اینجا نیستی اما  دلت با من است

من اینجا هستم و میدانم خیالت با من است

از این دنیا دلم گرفته

از این این لحظه ها دلم گرفته

غمی که از نبودنت در دلم نشسته

این است که دست تقدیر همه درها را بر رویمان بسته !

عشق تو برایم همه لحظه هاست

زمانی که بیدارم تا زمانی که خوابم

و جایی که در آن دنیا میمانم

و جایی که همیشه در قلبم میمانی

درگیر تـــــــــوام

تشنــــــــــــه ام

تشنه ی تــــــــــــــو 

احساس آن لحظه های گرم با تو بودن

و رفتن به اوج آن لحظه هایی که با تمام وجود درک میکنم 


میـــــــدانی مجیــــــــدم

میترسیدم بمیرم و نتوانم با تو حرف بزنم

میترسیدم تو نباشی و من  بمیرم!

میترسیدم بخوابم و در خواب بمیرم

حسرت شود دوباره نامت را فریاد زدن

مینوشتم

با خود میگفتم  نمیخواند 

با خود میگفتم اگر نمی رفتم  نمی رفت !!

من رفتم و او رفت

من شکستم و همه چیز را شکست

 خسته ام

نه شوقی برای ماندن

نه حسی برای رفتن

نه اشکی برای ریختن

نه قلبی برای تپیدن

بی آنکه روشن باشم

خاموش شدم

غنچه هم نبودم  پرپر شدم

پر از گناهم  یخ بسته ام دیگر ای خدا…

تحملش سخت است

سخت است با غمها سر کردن

  در حسرت شبی که بی درد بخوابم !

امروزی که دارم از غم نبودنت میمیرم

حال عجیبی دارم

پر از احساس اما بی حس

خالی از هر حسی

با خود می گویم  یکی بیاید درد دلهای بی جواب مرا پاسخ دهد!

یکی بیاید به داد این دلم برسد

هوای دلم ابریست

گویی  به جنون رسیدم 

گمان میکردم همه چیز را به جان خریدم

دیگر جانم به درد آمد و روحم در عذاب

لعنــــــــــــــــــــت بر من

که دیگر از من  هیچ نمانده

و هنوز کسی باور ندارد نبودنم را ...

مردنم را ...

زنده به گوری ام را ...

مجیـــــــــــــــــــــــدم 

مهـــــــــــــــــــــربانم

خـــــــــــــــــــوب من


دستــــــــــــــــــــــــــــانت را میــــــــــــــــبوسم


                                                  سپـــــــــــــــــــاس بیکران آمــــــــــــدنت را ...




تاريخ : چهارشنبه دوم مرداد 1392 | 1:40 | نويسنده : تـــو بگـو
نفس هایی که در من است

همچون نهالی رو به رشد است

کم کم  این  نهالی که  درمن ریشه می دواند....

و به زودی  شاخه هایش  از چشم وگوش ودهانم  خواهد روئیـــــــــــد.......!

 روزی هزار بار میمیرم

این هزار بار مردن از همان زمانی آغاز شد که

بی آنکه بدانم چه بروزم آمده ..

وگر نه ....من در روز مرگی هام فقط یک بار می مردم

که آن حداقل قابل تحمل بود

و حالا روزی هزار بار می میرم درد سختیه

میدانم باورش سخت است

اما اتفاقی بود که افتاده ...

هر وقت که غر میزنم

مادر با لبخند شیرین رضایت بخشی می گوید

فکر کردی مادر شدن به همین راحتی هاست؟

غلط کردم

گ ...و ...ه .... خوردم

روزهایم  لبریز شــــــــــده از اتفاقات و آدمهایی

که انگار آمده بودند

تا حال خرابم را

خراب ترش کنند....

دلم میخواست پنهان شوم.....

مدتهاست دلم آسودگی خاصی میخواهد...

یک طور خاص...

دلم میخواست حال و هوای امروزم جور دیگری رقم میخورد....

امروز حس کردم در حال و هوای ماههـــــــــــــا قبل دست و پا میزنم.....

روزهای خودم و خودت....


..
دلم میخواهد از امروز و آدمهای عوضی اش بگویم....

اما خفه میشوم....

محرمی نیست.....

همه را توی خودم می ریزم........

..

حالم هیچ خوب نیست.................................

من که کلا از جامعه پزشکی خوشم نمی آمده هیچوقت....

اما ماندن مداوم در  همچین محیطی دیوانه ام میکند....

چقدر طول میکشد تا تمام شود این کابوس لعنتی ؟

این روزهایم  گذارم زیاد به بیمارستانهــــــــــا میفتد ...

پاهایم سست شده جسمم سنگینی میکند

 واشکهایم را به زور در پس پنجره نگاه زندانی میکنم...

مادرم مدام میگوید

دخترت که به دنیا بیاید بیچاره ات میکند

هر کاری کنی از همین الان یاد میگیرد

همه غر زدن هایت را

همه بهانه گرفتن هایت را

همه گریه هایت را

حرف هایش دیوانه ام میکند

کاش راه فراری داشتم

فرار از خودم

میدانی؟...

خوب که فکرمیکنم ....

میبینم هیچی نمیخواهم........

آخر ش را به خیر کند خـــــــــــــــدا.....

...حال مزخرفی گریبانگیرم شده ......

کلا ودر مجموع

حس خوبی ندارم....

سنگین  شده ام...
.
ازخیلی نظرهــــــــــــــا ...

اماچیزی که بهانه نوشتن شده

درد ها و سختی هایی که میکشم نیست

میـــــــــــــــــــــــــــــــدانی ؟

هنوزم تصور آن شب هایی که با هم داشتیم رهایم نمیکند

بیاد داری چندین بار با هم آرزو کردیم

که فرزندی مشترک داشته باشیم

نمیخوام ناراحتت کنم

به خداوندی خــــــــــدا دلم  خیلــــــــــــــــــــــــــی  تنگ توست .....

دلم میخواهد گاهی دخترکوچولوی بازیگوشی باشم که

اسبی سرکش و رام نشدنی در درونش جفتک پرانی میکند ....!

دلم میخواهد گاهی زار زار گریه کنم ..

و هی دماغم را بالا بکشم و خیسی ِ چشم را با پشت دستهایم بزدایم ...

وگاه به گلودردی که بر راه ِ نفــَــــس قلمبه میشود اکتفا کنم.....

دلم میخواهد باور کنم که باورهــــــــــا نمرده اند...

دلم میخواهد هرجوری دلم میخواهد باشم ..

دلم میخواهد همه رویاهای با هم بودنمان تحقق میافت

دلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

دلم فقط  تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو را  میخواهد ...

دست ...

همیشــــــــــه به معنای  آغوش نیست..

گاهی ..

فقط امنیت است

کمی از دستهایت را برایم بفرست................حالم خوب نیست !

تاريخ : پنجشنبه دوم خرداد 1392 | 18:35 | نويسنده : تـــو بگـو
ســـــــــــــلام مجـــــــــــــــیدم


عشق یعنی گم شدن، پیدا شدن


                                         عشــــــق یعنی غرق در رویا شدن

می نویسم . . . پاک میکنم . . . باز مینویسم . . .

از تـــــــــو . . .

هزار بار از تو . . . اما اونجوری که دلم میخواد نمیشه. میشه ها ولی . . .

دلم برای تو نوشتن می خواهد ولی مگه میشه؟؟؟؟

این وبلاگ رو به خاطر تو شروع کردم. همه ی پستای وبلاگم فقط به تو مربوطه.

یه شاهزاده ی مهربون بی نقص. اصلا آخرشه

میدونی تو این مدت چندین بار این پست رو نوشتم و پاک کردم.

بهت نگفتم  هنوزم رویای با تو بودن برام شیرین ترین رویای ممکنه

می دونم که  دلیل گریه هام رو نمیدونی

نمیدونی سکوت مرگبار منو تو روزای سختی که گذشت

ولی میدونم که میدونی من عاشقت بودم و هستم

وجود ساده ات بوده

غرور مردونه ات

بزرگی وصلابتت

آرامش و وقارت

مهربانی بی حدت

همه اینها  که گفتم وهمه آنها که میدونی

سبب شد که من اینگونه دل بستم

عزیزم همیشه عشق من هستی و خواهی بود

صدای دلنشینت همیشه مرحم دل غم زده من بود

میخوام بدونی که همیشه تا ابد

                                                 
   برای من بهترینی  ஜミ

اینو میگم به تو که فکر میکنی  من بی معرفت ...

امیدوارم درک کنی که چقدر سخته اگه پدر از ازدواجت ناراضی باشه

چقدر سخته بله گفتن!

روز مرد بهونه ای شد برای اینکه یاد آوری کنم

 جاودانه ای  در قلب من......

روزت مبارک عشق پاک و دوست داشتنیم.....

بهترین تفسیر دوست داشتن است

مهم باهم بودن نیست

مهم به یاد هم بودن است


                                           
ஜミ★ミஜ   دوســــــــتت دارم ஜミ★ミஜ

حالم بده...

کجایی تـــــــــــــو؟؟؟؟؟؟؟

میخوام فقط گوشی دستت باشه

 هیچی نگی ...

و

من فقط غـــــــر بزنم..

گریه کنم...

اونقدر بگم و بگم که عاقبت خسته بشم

و

تــــــــــــــو آروم مثل همیشه گوش کنی

و

بگی:

" بس کن تاب تابی "

بگم نـــــــــــه

باشه لال میشم

و

باز برگردیم به مشکل همیشــــه من..

که میدونی سرمنشا همه این نا آرومیهای منه

 

  " د.ل.ت. ن. گ.ی "

کاش خودت زنگ بزنی




تاريخ : سه شنبه هشتم اسفند 1391 | 14:9 | نويسنده : تـــو بگـو

 

گــــــــــــــــاهی...

خوب است...

دیوانه شدن...

دیوانگی کردن...

حتما نباید عاشقم باشی تا به دیدنم بیایی....

گاهی ...

نفرت دلیل محکم تری است برای دیدنم...

 دیدن برزخی که در آن غوطه ورم ...

برزخی که از بی خبری تو بر من مستولی شده ...

قلم را برمیدارم...

ازخودم مینویسم ... انگار که پرسیده باشی ........!

گاهی اغراق میکنم .....

انگار که قرار است حسادت کنی احتمالا ..!!!!

ازتــــــــــــــــــــــــو نمیپرسم....

تا بغــــــــــــــض نکنم ...

تا یادم نیاید که نه تویی هست ...نه جوابی...

و

نه نامه ای...!

پاره اش کردم................................


نگاهم خیس از اشک بود ...

چشمانم را ندیدی ....


وقتی میرفتی ...

نگاهم نکردی ...

چشمانم به دیروزهـــــــــــــا بود ..... خیس خیس خیس ..!

آرام .....  نگاهم کن

محکـــــــــــم   ... صدایم کن ! 

 (  به نام کوچکم .......که فقط  ازلبان تـــــــــــــــــوشنیدنی ست..)

 آرام ............  در آغوشم  بکش.....

محکـــــــــــم ..... مراببوس  !

 آرام ....

نه !

این بار نه ....

 محکم  بیا ...

آرام  برو ..!

شاید که هرگز باور نکنم رفتنت را ...

 کمی...

حال وهوایم ....

طوفانی است.....

ازاین شاعرانه های ملایم ....

الان..

باید...

"یکی"

نه هرکسی...

نه هر"یکی"...

باید همان "یکی" ...

باشد ...

که بیاید ...

بنشیند همین حوالی....

جایی کمی دورتر...

و بگوید :

 " تاب تابی  ...... آرام باش ........................

هیـــــــــــــــــــــــــــــــــ س....

آرام باش ...

سفری در پیش است ...

میایم ...

جایی حوالی گذشته ها ...

نه خیلی دور...

کمی بمیرم ..!

بعد..

برمیگردم به دیارم ...

 دیگر تاب اینجا ماندنم نیست...

دیگر کسی را تاب گریه ها وبیقراری هایم نیست...

باید بیایم ...

تا " تــــــــــــــــــــــــــــو"  را پیدا کنم....

 



تاريخ : جمعه سیزدهم بهمن 1391 | 9:27 | نويسنده : تـــو بگـو
دستهایم یخ کرده اند ....

بی آنکه برفی بر دامن باغچه نشسته باشد ...

آدم برفی  دهن کجی میکند ....

کلاهی برسرش میگذارم....

دلم خنک میشود.............!

کاش میشد در آغوش کشید

تنگ....

سخت...

وفشارش داد ....

فشـــــــــــــارش داد ....

ونترسید از آب شدنش...

فروریختنش......

از آن آغوشهایی که سرمایش ...

گرمت میکند............

هی خط میزنم


خودم را....

تا دوباره بیاییی....

تا بازم در گوشم بگویی ...

که ........................................

بیشتر از این مرا تاب انتظار نیس

باز گرد ای خوب تر از خوب من ...

 

کارت پستال درخواستی طراحان


تاريخ : دوشنبه دوم بهمن 1391 | 9:25 | نويسنده : تـــو بگـو
 

دلم  بالای یک کوه خلوت  وبلند را میخواهد ...

با چشمه ای که بر سرش بجوشد  ..

ومن پاهایم را تازیرزانو  درخیسی  آغوشش فرو کنم ...

دستانم را درازکنم به سمت آسمان...

حالا که نزدیکترم  به ماه...

ونگیرمش..!

تا  در حسرت ِ نیشگون سرانگشتانم بسوزد ...

بعد..

گریه کنم...

گریه کنم...

گریه کنم ...

تا اهالی پایین کوه  خیال برشـــــان دارد که آسمان شب بارانی  است...

 

آنقــــــــــــــــــــــــدر  گریستم 

 

تا ...

 

از درشتی چشمانم ...

 

چیزی نماند جز  دو پنجرۀ   غمگین  کوچک ....................................

 

کارت پستال درخواستی طراحان


تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم دی 1391 | 8:50 | نويسنده : تـــو بگـو
 

قطــــــــــــــــــــعا"

درآینــــــــــــده خود را نخواهم شناخت....

شاید گم شده ام...

این  صورت هیچ چیـــــــــــ زی را تداعی نمی کند...

 

هیچ چیـــــــــ ز را...

حتی من ِ بی شباهت  به خودم را...

بی شباهت به زندگانم ... زنده ام....!

پر شباهت به مردگان ... ایستــــــــــاده ام..!

آری ...من ایستــــــــــــــ اده ام...

اما...

نه همچــــــو زنده ای که زندگی را دوست میدارد....

آنچنان که برایــــش بماند....

آنچنــــــــ ان که برایش بایستـــــــــــد....

آنچنــــــــــــ ان که برایش بمیرد...

 

 

من ایستــــــــــــــــ اده ام...

همچــــــــــــو مرده ای که خواب آرام گورستــــــــــــــ ان را از او گرفته باشند....

یا چنان زنده ای که از انعکاس ته ماندۀ بوتۀ خشخـــــــــــ اشی ..نفس می کشــــــــــــ د.....!

شاید همچون مرده ای که تظاهر به زنده بودن می کند ...

کلمات ...

واژه ها ...

حقیرند ...

...

....

گاهی باید....

آینه را بردارم .....

وبرای دخترک داخل آینه  ...

کمی گریه کنم...................

اما نـــــــــــــه ...

دیگر گریه کردن هم سودی به حال دخترک درون آینه ندارد ...

 

هر آدمی...

یک دوست  لازم دارد...

میخواهد...

لازم و واجب....

حیـــــــــــــــاتی....

از این آدمها که  بتواند بی ترس...

بی واهمه و اضطراب...

بدون مقدمه چینی...

بدون فکر و سانسور  و بالا پایین کردن کلمه ها ...

حرفش را ...

حسش  را..

نگرانی اش را...

آرزوهایش را..

غرغر هایش را ..

خنده هایش را ...

اشک هایش را ...

بریزد  توی دستهای  آن آدم...

وآرام شود...

یا نشود حتی....

سبک شود ...

یا نشود ....

کسی که بتوانی خیلی ساده بگویی آهای فلانی میخواهم غربزنم...........

و بزند............!

من بی نصیبم از این دوست ...

امـــــــــــــــــا  

آرزو میکنم  "  تــــــــــــــــــــــو "  داشته باشی

 امیدوارم یکی از این ها  داشته باشی..................

گفتی خوبی ...!!

من خوبترم ...

خوب تر از آنکه حتی بتوانی تصور کنی ...

 

کارت پستال درخواستی طراحان


تاريخ : یکشنبه بیست و ششم آذر 1391 | 17:5 | نويسنده : تـــو بگـو
 

آن هنگام که شیشه ی رویاهایم شکست

              آرزوهایم ،چون حبابی بر بستر آب نشست...

                                 تا با موج نگاهی

                                          در فضای اندوه

                                                فرصت جولان یابند

                                                       و

                                                     با وزش آهی از دل  

                                                         بر شکستن و محو شدن سبقت جویند

     تا هنگامه ی فریاد

                بیداد وجودی را به شِکوه گشاید..که:

                                           وااااای...رویاهایم شکست...

                                             من ماندم و  چشم گریان و تکه خاطرات رویایی..

   بر مرکب پرگار وجود نشسته  ...

        و در مدار هستی به جستجوی معمار رویاها رفتم

                        تا از او بخواهم،رویاهای شکسته ام را به تعمیر نشاند...

                            رویاهای شکسته ام را به او سپردم

چرا که او دوست من است...

 

 

     

        قراره انتظار ندارم...

             در اطراف او پرسه زنان کوشیدم

                                        تا با راه و روش خود، او را یاری دهم...

                 سرانجام خسته شدم

                    آنها را پس گرفتم و با چشم گریان، گفتم:

                           چگونه می توانی تا این حد، آهسته پیش بروی؟؟!!...

      ولی در پاسخ، شنیدم  :

            که، بنده ی من، چه کار می توانم بکنم؟!!..

               تو، هرگز، اجازه نمی دهی، که کارها در مسیر خیر و صلاح تو پیش بروند...

 

 


      افسوس سینه ام...

                       فریاد می زند...

                               آه، که چه زود، شیشه ی صبرم، لبریز شد....

 

 

گذشته ها، گذشته است....

               و من در نهان خانه ی ذهن..

                                   به آنسوی ترها..

                                      به تصویر خاطره ها می نگرم..

                                                که در میان نقش ها،تــــــــــــو را می جویند..

     تو که اکنون،پس از سالها،

                  بهانه ی دلتنگیه دلتنگی هایم هستی...

                                      سالهایی نه چندان دور...

                                            که صفحه ی خاطراتش...

                                               دیروزه امروزم را به ارمغان آورده است..

      

         آه....

              آه و صد آه...

                   که چه سخت است تحمل...

                        در هماهنگی نقش بستن یادت در لحظه دیروز و اکنونم...

 

            دیروز و خاطره ی هیاهوی صدایت...

                                                         امروز و ماتم سکوتت...

           دیروز و خاطره ی بی صدای تبسمه مهربانیت....

                                                            امروز و مهر سکوت لبانت...

            دیروز و لذت خنده های  شیرینت...

                                                          امروز و حسرت سکوت تلخت...

 

خوابی تلخ،که نمی دانم هنگامه ی بیداری ام چه زمان خواهد رسید؟؟!!...

                  

                        خوابی تلخ.....

                           که بر پیکره ی جانم میهمان ناخوانده شده است..

                                            و اندوه سکوتت را بر جان من نشانده است...

 

طاقت نماندستم دگر..

 

 

  

دیگر،دل،گوش جان را بر نوای صبوری بسته ام

                   تا ترنم یادت

                                 خیسیه چشمانم را به حضور طلبد...

و چه آهنگین،باران چشمانم،به ترنم یادت پاسخ میگوید...

 

 

 

           هر قطره ی اشکم،

                      نوای سوره ی عشق است؛

                                در ادای نذر دل،بر سلامتیه تندیس وجودت

           و هر آه ضمیرم،

                            امیدی است بر قبولی نذرم در دارالشفای عشق...

 

 

 

                 تا شاید بدین سبب..

                               حاجتم روا گردد....

                                    و 

                         سکوت امروزت به رنگ لبخند دیروزت درآید..

 

 

و تو ای دوست ترین

که گذرگاه نگاهت...میهمانه اندوه دلم شد

خواهش دست هایم را به اجابت نشین

و 

بر ظهور لبخند بر لبان " مهربانم "  دعا کن  

.. دعا کن ..


 


تاريخ : سه شنبه سی ام آبان 1391 | 19:3 | نويسنده : تـــو بگـو

 

 

گم شده ام هر چه می گردم خودم را پیدا نمی کنم...!!

نوشتن از دل و دلتنگی کمی سخت است در این روزهای پر درد...

اما یکهو دلم خواست حرف بزنم

بیام و بگم که دارم میرم ...

دلم نمیاد این وبلاگ رو حذف کنم...

خاطرات لحظات تلخ و شیرین زیادی رو در خودش داره

...

اون که بـــــــــــــــد روزگار بود رفت....

رفت ...

رفت..............

دوست خوبِ من :

 سراغم را اگر خواستی از پنجره ات بگیر....خوب با من آشناست !!

چون همیشه پشت پنجره نشستم و نگات کردم

 حرف ها زدم با زبان بی زبانی حتی  در سکوت ...!!

 فقط بگویم این شب ها ...و شب های زیادی ...

سال هایی نه چندان دور ....

چه آینده ...

و

چه گذشته ...

همه از دستان تــــــــــــــــــو چای خورده اند ...

و

من فقط حســــــــــــــــــرت ....

  

 

حسرت یک قطره از آن چای که به دستان

 تــــــــــــــــــــــــو

در این شب ها

به دست مشتاقان و تشنگان داده می شود

تا ابـــــــــــــــــد میماند در دلم  ...

امروز پیر مردی توی کوچه داد میزد

لحاف می دوزم

....

خواستم بدوم و بگویم

آهـــــــــــــــــــــــای پیرمرد لحاف دوز ..

 

تورا به حرمت پینه های  دستانت ....

 

لبهـــــــــــــــــایم را آنچان بهم  گره بزن ...

 

که هیچ دشنه به دستی را یارای گشودنشــــــــــــان  نباشد ....

زندگی میگذره....

آدمها میرند...

 ترکمان میکنند...

 از هم دور  میشیم...

فرق میکنیم... 

آره دلم میگیره ...

به هر چیزی که من را به تــــــــــــــو ربط میده وقتی فکر میکنم دلم میگیره ...

چرا که ازت فاصله گرفتم و روز به روز بیشتر فاصله میگیرم... 

باید عادت کنم به این فاصله ها ...

 ...

من گم شده ام!

بعضی آدمها هستند توی زندگی آدم...

 که همه ی ثروتتند...

همه ی گذشته ...

 همه ی حال و همه ی امیدت برای آینده ات...

 در تک تک لحظه های زندگی مان نقش دارند...

  کسانی که خیلی دوستشون داریم...

 اما همیشه بیشتر از اونکه ما  برای اونها باشیم اونها برای ما هستند ...

 دارم از پدر و مادر حرف میزنم...

 کسانی که برام در زندگیم همیشه عزیزترینند ...

کسانی که نبودنشون نابودم میکند ...

 پدر و مادرمن  بهترینند.

 همیشه همراه، همیشه دوست، همیشه تکیه گاه...

اما انگار خدا نخواست من اونارو تا همیشه داشته باشم ...

و خیلی زود منو از اونا جدا میکنه ...

و

مجــــــــــــــیدم

کسی که بیشتر از همیشه دور بودیم تا نزدیک ...

 کسی که غمش برام سنگین و دردش بی طاقتم میکنه...

این مدت که نبودم ...

این مدت که ننوشتم ...

سکوت کرده بودم ...

بله من  و  ....سکوت ....

میدونم عجیبه ...

اما خب حس نوشتنم نبود ...

نمیخواستم شما رو هم در گیر مسائل زندگیم کنم ...

برگشتن برادرم از خارج بدون همسرش ...

و لطمات روحی که خورده بود ....

حقیقتش از اینکه همیشه غمهام را برات میآوردم ...

 از اینکه همیشه نگرانت میکردم.

 از اینکه هنوز هم خودم را لوس میکنم ...

 راستش خجالت میکشم !

برای همینم سکوت کردم  ...

نخواستم بیشتر از این خاطرت رو آزرده کنم ...

چون خوب میدونم ...

که تــــــــــــــو هم در گیر مشکلات  زندگی خودت هستی  ...

باید بار سفر رو ببندم و راهی دیار غربت بشم ...

 بگذریم ...

بازم دارم مثل همیشه غر غر میکنم ...

مثلا خیر سرم خواستم نق نزنم ...

از دردام چیزی نگم ...

این مدت سعی کردم از من دل بکنی ...

نبودنم رو ...

بزاری به حساب بی معرفتیم ...

خواستم بدون خدا حافظی برم ....

اما از اونجا که میدونم بی خبری و چشم انتظاری سخته ...

اومدم تا اینارو برات بنویسم ...

لحظاتی رو که با هم داشتیم فراموش نمیکنم....

گه گاه خاطرات چه آتشی بر جانم میزند بیاد آوری اش

گرچه گاهی نیز از بیاد آوری با هم بودنمان غرق لذت  میشوم

اما....

خاطره یک شب بارانی و پنهان شدن از ترس سرما

خاطره سفر هایم وهمراهیت با من

خاطره تلفن ها وحرف هایمان

خاطره دیدار میان من و تو  از ورای تصاویر

خاطره اشکهای من و صدای گرم تــــــــــــــــــــــو

خاطره لرزیدن صدایت از غم

خاطره شبهایی که تا صبح من بودم و صدای تــــــــــــو

خاطره دوستت دارم گفتنی که دلم را لرزاند و وجودم را سوزاند

خاطره  های خصوصی بین من و تــــــــــــو ...

هر کدام به سویی رفته ایم...

چه ساده مرا بخشیدی

واقعا بخشیدی؟

 کاش میدانستی هنوز هم صدایت گرمای قلبم را تضمین میکند

 کاش میدانستی کلامت با همه تلخی و سردی هنوز هم آرامم میکند

تـــــــــــــو به من یاد دادی دوست داشتن ها همیشه یک معنا نمیدهند

تــــــــــــو به من یاد دادی میشود کسی را دوست داشت

 فقــــــــــــــط برای دوست داشتن

و

من چه شاگرد ترسویی بودم در برابر شجاعت دل استاد

کی میدونه شاید رفتنم هم ماجرای ترس بود

از تـــــــــــــو که دور شدم اندک اندک انرژی ام تحلیل رفت

و

 ای کاش ...........

تو هم نمیدونی که اگر  تنها مبارزه کنم برای پیدا کردن خودم شکست خواهم خورد

من در میان تمام آن خاطرات گم شده ام

من آرام آرام و بی صدا  بسویت گام برداشتم تا مباد آرامشت را بر هم بریزم

اما تــــــــــو آزرده از من ....

و

من فقط آن دور ها تــــــــــــو را به نظاره نشسته بودم


آه ای دوست من.....


فریاد کشیدم اما صدایم دیگر برایت موسیقی ملایمی بود

در شبهای تنهاییم فغانم را ندیدی...


هر چه من بیشتر دست و پا میزدم  بیشتر فرو میرفتم

دیدن  ذلالت غرورم برایم بیشتر از آن چه تصور کنی دردناک بود

دیدن آن همه نیاز از تـــــــــو برایم از هر دردی دردناک تر بود

و تو هر گز درد هایم را ندیدی ....


چگونه می توانستم به تــــــــو بگویم که تو همان هستی  که من میخواهم 


نه.... بهتره بگویم من آن نیستم که تـــــو میخواستی

من در مقابل خواست تو سکوت کردم

زیرا


نه توان  دیدن شکستنت بود و نه تاب اندوهت ...


من خود را به آب و اتش زدم تا تـــــــــــــو نشکنی

تلاش کردم که کسی را جایگزین من کنی


اما چه کنم که نه تو تحمل این جانشینی را داشتی

و نه من قدرت دور شدن


 

بدان همیشه دوستت داشتم ودوستت خواهم داشت


اما در پایان راه .... مرا ببخش   

 

همه بدی هامو به خوبی هات ببخش  ...

سکوت کردم

حتی آخرین تماس...

آخرین فرصت برای شنیدن صدات رو از خودم دریغ کردم

چون میدونستم با شنیدن صدات بغض چند ماه ام میشکنه 

از خدا بهتر و مطمئن تر سراغ ندارم  ...

مجـــــــــــــــــــــیدم 

بهــــــــــــــــترینــــم

نـــــــــــــــازنیـــنم 

خــــــــــــوب ترینم

 

                                             تــــــــــــــــــــو را اول به خودت  

 

                                       به خــــــــــــــــدا میسپارمت   

 

                                      

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

 

شاید زمانی که این ها را میخوانی من از تو وهمه عزیزانم دور شده ام

منو ببخش و مواظب خودت   و محمدمون باش

دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت

 

                                                                                          
تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391 | 1:2 | نويسنده : تـــو بگـو
 
وقتی خشمگینم

وقتی بی نهایت داغونم

وقتی غم وناراحتی مرا به جنون می کشاند

همانند کسی که تب دارد و هذیان میبافد

من هم در وبلاگم هذیان مینویسم

چه کنم ؟؟؟!!

چاره چیست؟؟!!

دردی که در من است

دردی که داروی پزشکان علاجش را نمیابد ...

نه گفتنی است و نه شنیدنی ...

فقط و فقط  می توانم اینجا بنویسم 

همینجا

درست آمده ام 

مسیر را اشتباه نرفته ام 

خسته ام ...

به خودم قول داده بودم روضه نخوانم و غـــر نزنم...

نه خیلی !

اما ..

خب خسته ام...!

مانده ام در هیاهوی نامهربانی روزگار ........

تنه میزنند ومیگذرند وساده میگویند : " نمیدانستم نگاهت اینگونه است..! "

یکی دیگر زخم میزند و ساده میخواهد فراموش کنم ..........

دیگری ............................

حالا درهزارتوی غمگین آنچه زندگی اش مینامند ..

دستی به رسم دوستی برایم در وبلاگش نوشته  

یادم کرده.............................

حس خوبی ست.......

برایتـــــــــــــــان آرزو نمیکنم اتفاقش را ...

که یکی  ...

 ...

 شما را مخاطب حرف هایش خطاب دهد 

یادم نبود  وبه یادم آمد  که هنوز زنده ام .

حسش تلـــــــــــــــــــــــخ است ودرد ناک ........



بعد از گذر چند روز سخت و دلگیر و  پـــــــــــــــر درد  ...

خواندن حرف هایت ...


برایت بهترین ها را آرزو دارم ....

ممنونم

خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی !

حالت تهوع دارم ...

از به یاد آوری درد هایم  ...

این ویار لعنتی رهایم نمیکند ...

غذا خوردن را برایم زهر مار کرده ...

دکتر احمق  اول میگفت باردار شده ام...

اما حالا که نتیجه آزمایشم را دیده می گوید آلرژی فصلی است ...

خودم بهتر از هر دکتری می دانم چه مرگم شده ...

چه دردی دارم که درمانی ندارد ...

لابلای  دندان هــــــــای بُرّای روزگار که میجوندت ومیجوندت و میچوندت...

درمیان ناله های گوشخراش  غم جاری درهوای روزمرگی ها  که میپوسانندت از درون ...

در ازدحام   نامهربانی روزگار  .......

 

این راباید لمس کنی...

باید بنشینی  و کمی لای پنجرۀ اتاقت را بازکنی..

 تا هوای سرد  پاییـــزی بدود توی اتاقت ...

ودست بکشد به بخــار خوش عطر نسکافۀ  توی فنجان ...

و بنشیند براشکهای بیصدای نگاهت  ....

تو باشی  و  رد " دردهایت " خاطراتت..............


 


حسم یک طوری ست ...

هی اشک میجوشد درنگاهم وهی درد میگیرد ذره ذره ام ...

ممنونم

 طعم و حس وحال این اشک هایم را دوست دارم........

گاهی یادم میرود که جز خودم ...

کسی مغروق مرداب اندیشه وحسم نیست....


از حرفهای چند پهلو که هرکسی بتواند خودش را به آن بچسباند

خوشم نمی آید ...




این جمله کوتاه

انحصارا برای خودم است

 که روبروی آینه به خودم گفتم:

 " اشکت روان نشه ها ...."

دنیا همین است...

گردن همۀ زنــــــــــــــان دنیا کبود است...

بعضی از رد بوسه های گمشده ...

بعضی از حیوان صفتی های همســــــــــــــــــــــــــــــــرانشان .....

بعضی از گردن بند دستهای خودشان ....

چای زعفـــــــــــــرانی که مادر برایم آورده 

 ماسیده بر لیوان سرد روی میز...

مادر میگوید زعفران غم را از دل میزداید ...!!!

دستانم به وضوح میلرزند ...

صدایی...

وبعد همه جا را قرمز خوش رنگی میپوشاند ...

نه خون نیست  ...!

همان زعفـــران ..

که مثلااااااااا قراربود همه غم های دنیا را از دلم بشوید وبروبد ..

و

من تا آخرین بوسه شب نیش مبارکم تا بناگوش باز  شود ...!!!!!!!!!

اگر آن چای زعفرانی را مینوشیدم ...!!

وقتی حرفهایم را قورت میدهم...

رودل نمیکنم ..عجیب است !

انگار وزن همه واژه های فروبرده فقط بر زبان سنگینی میکنند وبس....



حـــــــــــــال  من  همچون حال ..

زنی  کودک سقط کرده را میمانم.....

واژه هایم ...حرفهایم....همه وهمه به دنیا نیامده

مرده اند !


روح داشتند ....

و به گاه مرگ گریه می کردند ...

ذبحشـــــــــــــــــــان کردم ...



لبهایم میلرزند ...

نه از سوز پاییز ...

نه از بغض ...

این لحظه جان دادن های همان کودکان گریان است ....

یکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دنیا حرف دارم ....

ونه حتی یکـــــ جفت گوش شنوا ...



گوش نمیخواهم ....

دراین دنیا نه به چشم ها اعتباری ست

که راحت تر از زبان دروغ میگویند ...

و  نه به دست ها

که همگی درجیبند تا

هروقت لازم بود درجیب بمانند و به یاری دراز نشوند

وهروقت لازم تربود ...!

بی خبر از پشت سر...!

یاری کنند ..!!!!!



( این حرفهای بالا درباره دست ودهان وچشم

خطاب به هیچ کسی نبود ونیست

اینها رسم روزگارماست...

بصورت کلی...

مطلقا مخاطب خاص ندارد )



فقط گفتم تا یادم بیاید تا بگویم  کجا ودرچه زمانه ای محکومم به زیستن...

ویادم باشد که قرار نیست حرفی بزنم...

قرار به سکوت است....

سکوت محض...



همین...

در دنیایی که آدمها ..

مثل سایه ...

بر دیوار یگدیگر ..

آویخته و برچیده میشوند ....

واسمش را هم به غلط

" عشق و دوســـــــــــــتی "     می گذارند



ا ین آمد و رفت ها ....



مجیـــــــــــــــــــــــد جان :

تــــــــــــــــــــــــو برای  من یک دوست واقعی  بودی  

 دوستی که همیشه برایم بود و من ندیدمش

دوستی که مرا بی منت دوست میداشت

دوستی که هرگز به او و دوستی اش نگاهی نکرده بودم ...

دوستی که در تنها ترین لحظات تنهایم نگذاشتی ...

دوستی که عاشقانه هایم

گریه هایم

غم هایم

بی حوصلگی هایم

همه وهمه را دیدی

و بی منت مرا خنداندی...

سپاس که دوست بودی و رسم دوستی ها را به جا آوردی  

برایت حتی برای یک لحظه ...

یک دوست واقعی آرزو میکنم................





خسته ام ....

میروم کمی بمیرم ....

بیدارکه شدم ...

برمیگردم همین جا....


 همین جا....

روز از نو................................


فعلا ..

 

ـ





تاريخ : پنجشنبه هجدهم آبان 1391 | 10:22 | نويسنده : تـــو بگـو
ســـــــــــــــــــلام

مدتهاست ننوشته ام

مدتهاست سکوت کرده ام

مدتهاست نوشتن را فراموش کرده ام

گویی خودم را نیز از یاد برده ام

شاید این آخرین نوشته ی من باشد

شاید روزی اون قدر دل تنگ بشم

که دوباره بیام وبنویسم

نه اینکه الان دل تنگ نیستم

نــــــــــــــــــــــــــــــــه...........

درد از یه حدی که بگذره دیگه میرسی به بی دردی ...

اون قدر حرف نگفته توی سرم جمع شده ..

که نمیدونم از کجا شروع کنم ...

از طرفی دلم میخواد حرفام برای مجید باشه

از یه طرفی یه حرفایی با پسرم محمد دارم

و از طرفی دلم میخواد به کامنت های غریبه جواب بدم ...

 بذارید برم اول قصه ...

آشنایی من و مجید ...

من تو یه مسنجری بودم ..

اونجا با یکی آشنا شدم ...

حتی نمیخوام بهش فکر کنم ...

بعد از مدت کوتاهی فهمیدم این آدم اونی نیست که من فکر می کردم ..

اون روزا وبلاگی داشتم که همه حرفامو دل تنگی هامو بغض هامو توش می نوشتم ...

از طریق همون وبلاگ هم با " مجیـــــــــد "  آشنا شدم ...

مجید هم وبلاگ داشت ...

حرفاش قشنگ بود ...

یه شب از سر دلتنگی رفتم تو وبلاگ مجید وبراش درد دل کردم ...

مجید مهربونم اومد و یه حرفایی برام زد و آرومم کرد ...

حرفاش قشنگ بود ...

و میشد محبتش رو لمس کرد مهربونی رو در تک تک کلامش دید ...

رفته رفته به مجید و کامنت هاش علاقمند شدم

اومدنش به وبلااگم و دیدن کامنت هاش منو زنده نگه میداشت ..

یه شب خود واقعیمو  تو وبلاگ مجید معرفی کردم

و آیدی یاهومو براش گذاشتم  ...

مجیدم آیدی یاهوی خودشو برام گذاشت

هر شب یاهو مینشستم ...

یه شب خیلی اتفاقی و غیر منتظره مجید رو تو یاهو دیدم

 اون شب از دیدن آیدی انلاین مجید خیلی ذوق کردم

کلی با هم تو پی ام حرف زدیم

بعد رفته رفته من که دیوانه وار مشتاق دیدن مجید بودم ازش عکسشو خواستم ...

و عسکمو به مجید دادم

اینجوری ما همو دیدیم  ...

مجید الان اصلا با مجید اون موقع قابل مقایسه نیست

اون موقع ها مجیدم خیلی چاق بود

و خیلی خواستنی ...

الانم همینطوره اما تنها با این تفاوت که خیلی وزن کم کرده ...

مدتها از دوستی منو و مجید گذشت  ...

مجید دوستی داشت با نام " محمد "

که هر شب با هم بودن ...

هر وقت من تلفنی با مجید حرف میزدم محمدم همراهش بود ...

اون وقتا به محمد حسادت می کردم

یه جورایی ازش بدم میومد که همیشه با مجید هست

تا اینکه مجید مهربونم ...

ترفندی زد و گفت محمد بشه بچمون ...

و

 اینجوری شد که محمد شد پسر من و مجید ...

 خدا میدونه که بعد اون مهر و محبت محمد هم مثل یه فرزند واقعی در دل من نشست ...

وقتایی که محمد صدام می کرد : " مـــــــــا مان "

قند توی دلم آب می شد ...

حس می کردم واقعا محمد بچموونه و من مادرشم ...

گاهی حتی  محمد به هوای من با مجید دعواش میشد ...

هر وقت هم که میخواستم مجید اذیت کنم

به محمد میگفتم باباشو بزنه ...

وای خدای من همه اون لحظات قشنگ ...

ای وای بر من ....

من ومجید همیشه تلفن با هم در ارتباط بودیم

چه وقتایی که تو خونه بود

چه وقتایی که بیرون از خونه بود

دیگه همه خانواده مجیدم میدونستن و منو میشناختن ...

یه بار که با مادر مجید حرف میزدم

بهش گفتم من و مجید بچه داریم ...

طفلی مامانش بنده خدا شوکه شده بود ...

من دیوانه وار عاشق مجید خانواده اش و بچه امون بودم

روزها و شب های قشنگی داشتیم تا اینکه ...

سر و کله پسر داییم پیدا شد ...

و ازم خواستگاری کرد ...

همه خوشی هام به فنا رفت  ...

پدر و مادرم از خداشون بود ...

همه راضی بودن جز من ...

من دلم با مجید بود ...

مجیدم دلش با من بود ...

خیلی تلاش کردم که این موضوع نشه ...

حتی به مادرم گفتم که من عاشق مجیدم ...

از طرفی مجیدم بهم گفته بود حاضره هر کاری کنه تا من و  اون با هم باشیم

اما مادرم می گفت محاله و به هیچ وجه نمیشه ...

حتی به یاد آوری تک تک اون خاطرات تلخ و اون روز ها  عذابم میده ..

اما مجید ...

با همه عشق وعلاقه ای که بهم داشت همیشه نصیحتم می کرد

به حرف پدر و مادرم گوش بدم ..

من با پسر داییم نامزد شدم  ...

اما من دلم با مجید بود

نمیتونستم فراموشش کنم

مجید و غیرت وتعصب مردونه اش اجازه نمیداد

که با من که متاهل شدم رابطه ای داشته باشه ...

اما وقتی خواهش و التماس وگریه ها و بغض ها  و دل تنگی های منو می دید ...

سعی می کرد آرومم کنه ...

 بعد نامزدیم رابطه منو مجید خیلی کمتر و کمرنگ شد ...

و این مجید بود که همیشه اذیت می شد ...

تا اینکه امسال شب تولدم برامون جشن عروسی ساده ای گرفتن ...

و .....

من باید بار سفر را ببندم و برم به دیار غربت ...

دیگه قادر به نوشتنش نیستم

دیگه حتی قلم هم توان نوشتن وبازگو کردنش رو نداره ...

من مانده ام و دنیایی شرمندگی ...

از

 مجید و پسرم محمد ...

کـــــــــــــــــــــــه

 هر دوتاشونو بی نهایت دوست دارم

فقط امیدوارم هر دوتاشون منو ببخشند  ...

 

 

خیلی حرف ها میخواستم بنویسم

اما خیلی هاش گفتنی نیست

و

دیگه اشک چشام این اجازه رو نمیده

 


تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 | 13:55 | نويسنده : تـــو بگـو
 

مدتی است سرم درد دارد 

 دکتر ها می گویند بخاطر توده ای از حرف های نگفته است 

باید فرصتی پیدا شود که حرف بزنم 

فرصت زیادی هم ندارم 

چیزی نمانده به رفتنم  ...

این روز ها سخت مشغولم 

مشغول دل کندن از هر آنچه که دوستش میدارم 

حرف های زیادی انباشته شده روی دلم  ....

نمیدانم قادر به بازگو کردنشان هستم یا نه ...!!

خدا میداند  ................!!


تاريخ : جمعه دوازدهم خرداد 1391 | 10:10 | نويسنده : تـــو بگـو

 

آمدنت دوستانه بود

ماندنت عاشقانه بود

همه حضورت عطر عشق داشت

همچنان که دارد  

عاشقانه شروع کردم گامهایم را

هنگامی که پنداشتم به سوی کسی می روم که تاآخــــر خط ایستاده است

 تا ابدیت....!

 

واز "عین" عشــــــــــــق  تا " قاف" ...

تاب خواهد خورد......

 

 هنوز راه درازی تا آخر خط نرفته بودیم .....

که

....

...

..

.

اما توهم زندگی اینست که همواره

 نقطه هـــــا با بی بعدی خود خط جلوه می کنند.....!

 

نسلها عاشقانه شروع میکنند از پنداری به وادی غربت ....

و

غریبانه خانه عشق و آرزو هایم  ویران شد ....

 

من لحظۀ کوتــــــــــــاه    ابدیت    را دیدم............!!!

 

گاهی

 همه دنیـــــــــــا بهانه سکوت

 لبهای

تـــــــــــــــــــــــــــو

 می شود...

و

گاهی دلیلی برای سکوت نداری........

..

..

..

دلیلی برای سکوت دارم..............!

!!

آرزوها داشتم

برای رسیدن به چنین روز

برای بودن با

 تـــــــــــــــــــو

روزت مبارک

مرد من

مرد آرزوهای من

عشق من

مرد خوب مهربان من

روزت مبارک